شادترين عيد تمام عمرم را گذراندم.اولين روز سال ميادين باكو پر بود از جمعيت و من خود را در ميان شاديي كه حال در شهر خودمان فراموش شده است گم كرده بودم.روحيه مردم براي شادي مثل زنجان بيست سال پيش بود.مردم از ته دل مي خنديدند و در هم مي لوليدند.زشت و زيبا، پير و جوان قاطي هم بودند و همه، چيزي از خنده بر لب داشتند.من هم شاد شدم پس از آن غم بزرگ دوم اسفند.غمي كه مرا به باكو فرستاد و بيش از بيست روز آنجا نگه داشتم.دوم اسفند روز جهاني زبان مادري به سبزه ميدان كه براي تجمع حمايت از زبان مادريمان تركي در نظر گرفته شده بود رفتم.سبزه ميدان در محاصره ماموران بود.كمي در پياده روهاي اطراف منتظر ماندم.ماموران لباس شخصي سعي مي كردند چند نفري را كه در ورودي بازار قيصريه ايستاده بودند متفرق كنند.به طرف چهارراه حركت كردم وقتي برمي گشتم پليس چند نفر را سر كوچه مسجد آقا سيد فتح الله دستگير كرد.نزديك تر رفتم. تا به جماعتي كه اعتراض مي كردند برسم يك افسر پليس به آنها حمله ور شد و پس ضرب و شتم چند نفر از آنها باقي را متفرق كرد.كسي قاطي آن چند نفر نشد.نزديك دوساعت ميان چهارراه سعدي و چهارراه بالا مي پلكيدم و حداقل ضرب و شتم هشت نفر را ديدم. پليس پس از اينكه دستگير شده ها را كتك مي زد سوار ماشين مي كرد و به سرعت از آنجا به جاي ديگري كه من نمي دانم كجا منتقل مي نمود.
اين صحنه ها هنوز هم كه به خاطرم مي آيند گيجم مي كنند. انگار آن روز زنجان شهر ما تركها، شهر ساكنان و اهالي واقعيش نبود.
ده روزي نگران بازداشتي هاي آن روز بودم و بعد مثل اينكه فرار مي كنم به باكو رفتم.وقتي خبر آزادي گروه دوم را در روزنامه مردم نو خواندم براي ويزا اقدام كردم و… بماند براي بعدها، خيلي خسته ام…
عجيب ترين چيزي كه روز اول مدرسه توجهم را جلب كرد و هنوز هم با خاطره اي چندش آور در ذهنم و حسم بيدار مي شود فارسي صحبت كردن معلم كلاس اول ابتدايي در سر كلاس است. مي خواستم بلند شوم بگويم "آقا من دوشونمورم" اما خجالت مي كشيدم. سكوت كردم و دوازده سال اين سكوت طول كشيد. در دانشگاه بود كه زبان باز كردم. خانواده ما تلوزيون تماشا نمي كرد، الان هم كم با تلوزيون مشغول مي شويم، شايد به اين خاطر بود. يكي از فاميلها كه كارمند بود و با بچه هايش فارسي صحبت مي كرد به پدرم گفت با اينها تركي حرف نزن، فارسي ياد بده. پدرم مي گفت مدرسه ياد مي گيرند من نمي توانم از اين بازيها دربياورم، مگر با ما فارسي صحبت مي كردند. من فارسي را در مدرسه ياد گرفتم. سال دوم همه حرفهاي معلم را مي فهميدم. اما به خاطر سال اول از پدرم ناراحت نبودم معلم را مقصر مي دانستم كه با ما تركي حرف نمي زد. خود پدرم در خانه وقتي به درس من و خواهرم مي رسيد تركي مي گفت و همه چي را راحت مي فهميدم. اصلا دليلي نمي ديدم پدرم با ما بچه ها فارسي صحبت كند و با مادرم و همه بزرگتر هاي ديگر تركي حرف بزند. وقتي آن كارمند به خانه ما مي آمد اگر كسي مي خواست با بچه هاي او حرف بزند همه ساكت مي شدند و انگار يك كار فوق العاده اي در حال انجام است. ولي با ما و ديگر بچه هاي فاميل همه تند تند حرف مي زدند يا امر و نهي مي كردند. بعدها در دوران دبيرستان از اينكه پدرم با من ، برادرها و خواهرم فارسي حرف نزده بود خوشحال شدم. همه بچه ها در مدرسه تركي حرف مي زديم و وقتي يك پسر تهراني كه بعدا مشخص شد اصلا اهل ابهر است همكلاسمان شد يك جورهايي لوس به نظر مي رسيد.
اينها چيزهايي بود كه از ميان انبوه خاطراتم از زمان مدرسه بيرون كشيدم. باعثش هم اميلي بود كه ساعتي پيش بازش كردم. راجع به روز جهاني زبان مادري بود. عده اي از فرهنگيان، دانشگاهيان و جوانان استان زنجان بيانيه به نام "برابري زباني مقدمه اي بر عدالت ملي" تهيه كرده اند و از همشهريان خواسته اند كه روز چهارشنبه دوم اسفند(۲۱ فوريه) به خاطر محدوديت هاي اعمال شده در مورد زبان تركي اعتراض كنند: ساعت 4 بعد از ظهر؛ سبزه ميدان. راستش خوشم آمد. چرا كه نه؟ از يك مناسبت جهاني براي بيان مسائلمان استفاده مي كنيم. در ادامه مطلب بيانيه را بخوانيد:
به سر كار برگشته ام. بعد از يك استراحت طولاني و عادي شدن وضعيت ريوي، اين بار با ماسك در سر كار حاضر مي شوم. علت اصلي بيماري نيز محيط آلوده كارخانه و برخي سهل انگاريهاي خودم بوده است. اين بار اما با لوازم ايمني لازم كار مي كنم البته در وضعيت كارخانه هيچ تغييري حاصل نشده است و همچنان آلوده است و صاحبانش هم قصد پاكسازي و نصب دستگاههاي لازم براي كاهش آلودگي را ندارند.
در اولين روز كار كه دوشنبه گدشته بود در ساعت اول كارگران تحويلم گرفتند و حالم را پرسيدند اما بعد همه چيز مثل سابق شد. انگار نه انگار كه مدتي نبوده ام و حالم چند روزي خيلي بد بوده است و اين هم نتيجه كار در اين كارخانه آلوده است و مربوط به همه ما.
تازه موقع نهار فهميدم يكي از همكاران تكنسين هم قصد داشته كارم را تصاحب كند كه اگر چند روز ديگر هم در خانه مي ماندم موفق شده بود.كار ما زيا فرقي با هم ندارد جز اينكه شرايط كار در قسمتي كه من كار مي كنم سنگين تر است و حقوق بيشتري هم از اين بابت مي گيريم. اين همكار كه هم كلاس من هم روزي بود تلاش مي كرده كه به قسمت ما منتقل و به جاي من كار كند.
علت فاصله افتادن بين نوشته هاي اين تابلوي مجازي بيماري است.سينه ام درد دارد و مي سوزد.هنوز علت اصلي مرض مشخص نيست.مي گويند مال كارم است.بيشتر از دوازده سال است كه در كارخانه هاي روي كار مي كنم و ناراحتي سينه ام مي تواند از آلودگي محيط كار باشد.
چند روزي است است افتاده ام خانه و اگر حوصله داشته باشم كتاب مي خوانم.دهها جلد دور خودم چيده ام و خيلي ها را فقط بي خود ورق مي زنم.يك كتاب را اما تا آخر خواندم.دفتر شعري است كه دوستي از آلمان برايم فرستاده.اين دوست در سالهايي كه هنوز مي شد رفت ژاپن رفت و ديگر نيامد.چند سالي آنجا بود و بعد مستقيم رفت اروپا.چند سالي است كه ساكن آلمان شده است و گاهي كه پدر و مادرش به ديدارش مي روند چيزي هم براي من مي فرستد.كتاب، نوار، شكلات و از اين چيزها.علايقم را خوب مي شناسد و هميشه هم خوشحالم مي كند.اين دفتر شعر هم جز فرستاده هاي اوست.اكثر كتابهايي را كه تا كنون فرستاده است مال ايرانيان فارسي نويس است اما اين دفتر بهترين شعرهاي تركي از تركي نويسان ايران است كه تا امروز خوانده ام.كتاب سال 1371 چاپ شده است و دوستي تكابي ساكن فرانسه كه عاشق شاعر اين دفتر است به دوست من كه زياد شعر نمي خواند داده است.نام دفتر "بارماق لاريمين اعتكافيندا" است.نام شاعر "سليمان اوغلو" معرفي شده است و محل چاپ پاريس است.
دوست داشتم يكي از شعرها را در اينجا حك كنم.انگار لذتم را با ديگران تقسيم مي كنم.چند سالي بود شعرهايي به اين زيبايي نخوانده بودم.يكي از شعرهاي او را باهم بخوانيم.
داش يول
يول
داشلاري بزه ميشدي
داشلار
يولو
من باخميرديم
دويموردوم
دوشونوردوم
انساني بزه يه ن
اوجالدان
يئريده ن
تانيماز- بوياغسيز زادا
من گورمه ديم
دويماديم
سسي
بوياغي
جيزگي ني
باخيشي
يول
داشلاري بزه ميشدي
داشلار
يولو
من
بوز تورپاق سوموك لرين ئزه ره ك
دامارلاريمين داواتي لا
هدچ ليگي قوشوردوم
يوخلوغا قوشولاراق
يول منه باخيردي
دالغين – دالغين
داشلاردا.
به موسيقي كلاسيك علاقه دارم و اگر فراغتي و سكوتي باشد نواي يك سمفوني را بهترين مي دانم.چند روز پيش يكي از روزنامه ها يك آلبوم موسيقي فارسي را تبليغ كرده بود اجرا شده توسط اركستر سمفونيك لندن .با توجه به اينكه در بازار موسيقي ايران آلبوم جديد كه ارزش هنري هم داشته باشد كم پخش مي شود اين كاست جديد را خريدم.قصد ارزيابي هنري اين نوار كاست نيست و مربوط به متخصصين موسيقي است.قرض من از اين نوشته بيان چند نكته در مورد يكي از ترانه ها و نحوه ارائه آلبوم "نهان مكن" است.قبل از هر چيز ترانه مورد نظر را را بازنويسي مي كنم:
هويت
در جهان فرمان كوروش اولين منشور بود
سر به تعظيمش سراسر بابل و آشور بود
سينه اسپارت را تا قلب يونان چاك كرد
پشت بخت النصر را سائيده و بر خاك كرد
ما از اسلاف همان خونيم از آن ريشه ايم
پاسدار نام پاك پارس تا هميشه ايم
شاهكار بينش پژوه
وقتي كه ايران هست خليج يعني فارس
تاريخ مي لرزد از خشم قوم پارس
جز اين اگر باشد خليج آبي نيست
بي سايه ايران سرابي بيش نيست
تا ميهن كاوه تابوت ضحاك است
اين سرزمين از هر اهريمني پاك است
صدها هزار آرش جان در كمان دارند
تيري اگر كاريست اين عاشقان دارند
وقتي هويت را در نام مي جويد
هر بي نشان ناچار صد ياوه مي گويد
چيزي كه در صلح است از جنگ مي خواهد
قدرت اصالت نيست فرهنگ مي خواهد
ما وارث كورش فرزند جمشيديم
پيروز بي پرده بت نپرستيديم
ما ريشه اي ديرين در عشق خون داريم
ما در شب تاريخ تا صبح بيداريم
افشين يداللهي
ملاحظه مي كنيد براي عقل سليم زمان ما عيوب اين ترانه آشكار است.دهه هاست كسي به خون خود نمي نازد و دوام كشورش را در خون مشترك اهل مملكت نمي جويد و غالبا هيچ آدم عاقل و انسان دوست به كشورگشايي و خشم خونخوارانه اجدادش فخر نمي كند و رجز نمي خواند.اينها را هم وامي گذارم.شايد هنرمندان محترم "عليرضا عصار" و "شهرداد روحاني" اينگونه مي پسندند.اما آيا اجازه دارند به ديگران اهانت كنند؟در حالي كه حتي موسيقي مورد استفاده و تكنولوژي عرضه اثرشان را به طور كامل از ديگران گرفته اند.همانگونه كه در ترانه هاي بالا پيداست اعراب به بي فرهنگي و بي ريشگي متهم شده اند.بگذريم از تاثير مستقيم اعراب بر زبان و فرهنگ و جامعه تمام مسلمانان جهان.بلكه در كشورهاي عرب جريان هاي افراطي ناسيوناليستي هم بر عليه فارسها چيزهايي مي گويند.اما آيا باز حق داريم هنر را به نژاد پرستي بيالاييم و يك ملت را به تمامي تحقير كنيم؟
قضيه كاست "نهان مكن" بدتر مي شود وقتي بدانيم در خود ايران چند ميليون عرب زندگي مي كنند و از طرف ديگر بقيه جمعيت ايران هم باز همه فارس نيستند و فقط چيزي كمتر از نصف جمعيت را فارس ها و كساني كه به لهجه هاي نزديك به فارسي صحبت مي كنند تشكيل مي دهند.پس عاقلانه و منطقي اين است كه اگر مي خواهيم از ايران حمايت كنيم صرف به نام فارس و پارس نباشد كه خود نقض غرض مي شود.
دست آخر نحوه ارائه آلبوم به واسطه نام آن است كه نوشتن چند جمله ديگر را موجب مي شود.نام كاست از يكي از غزليات مولانا جلال الدين رومي اخذ شده است.اين غزل در اين آلبوم به عنوان تنها شعر متعلق به يك شاعر قديمي اجرا شده است.نمي دانم وقتي مولانا به صراحت تمام از انديشه هاي ترانه بالا فاصله دارد چرا شعرش در اين آلبوم گنجانده مي شود و بدتر اينكه نام كاست نيز از او گرفته مي شود.درست است كه در پوشش مولانا انديشه هايي كاملا متضاد افكار و حالات او منتشر و القا شود؟
پخش كاست را شركت "ايران گام" برعهده گرفته است.اين شركت جز معدود شركت هاي قابل اعتماد و ارزشمند در نشر موسيقي در ايران است.حتي نشر نه بلكه پخش كاستهايي مانند كاست مورد بحث از اعتبار هنري هر شركتي مي كاهد.بهتر بود گردانندگان ايران گام دقت بيشتري به خرج مي دادنند يا حداقل نامشان را بر روي بروشور آلبوم نمي آوردند.
بسیاری از سنت ها و ادیان شرقی روز قربانی دارند.یک روز قبل از عید قربان مسلمانان، غربيان يك شرقي را قرباني کردند.صدام حسین رئیس جمهور پیشین عراق اعدام شد.او زماني بدون حمایت آمریکا و اروپای سرمایه دار چیزی بیشتر از یک رئیس جمهور نبود.او نه قدرت جنگ با ایران را نداشت و نه کویت لقمه دهان عراق بود در زمانی که حتی شوروی نتوانسته بود در افغانستان بماند.این شبه جهانگشایان تاریخ تنها با حمایت غربیان و تغذیه نظامی ایشان قادر به عمل بود.
همين!همه چيز را همه مي دانيم اما....
با اينكه الان به فارسي مي نويسم اين جمله جز به زبان مادريم تقدير ديگري نداشت.امروز صبح به زحمت خود را به شهر رسانديم.شيفت شب بودم و صبح وقتي ماشينمان از كارخانه به راه افتاد سه برابر زمان هميشگي طول كشيد تا به مقصد برسيم.جاده در چنگ برف و يخ بود.اما به هر حال شهر، زنجان محبوب من شده بود؛ پر از سفيدي.كمي استراحت كردم و زدم بيرون.باز برف مي باريد و خيابانهاي مختلف را كه خلوت تر بودند زير پا مي گذاشتم.در چهارراه بالا هيكل و صورت دو دختر با كاپشن هاي كوتاه رنگي القايي فراتر از دو جسم انساني برايم داشتند و ناخودآگاه گفتم : "قيزلار قاردا، گوزللشير!" و اين به تركي به زبانم آمد و همين طور نگهش مي دارم.هر دختر هم پشت سر اين دخترها "گوزل" بودند و من جمله را تكرار مي كردم و خانه را در برفي كه گاه كولاك مي كرد از ياد برده بودم.اين "گوززلليك" كه هيچ زمان ترجمه نخواهد شد با برف ادامه داشت و قوي تر مي شد زماني كه به نرمي خيابان و ماشين را يواشتر مي كرد و انسانها را به سرما نزديكتر مي كرد و صورتهاشان را خودش شكل مي داد.
اما عصر برف وضعيت ديگري دارد؛ زير پاها و لاستيكها سياه شده است.همه كوچه ها و پياده رو ها پر از برفهاي سياه شده اند.از شهرداري خبري نيست.نمي دانم همشهريان متوجه مساله هستند.شوراي قديمي و شهردارشان سر كار هستند.انتخابات جديد برگزار شده و ايشان هيچ اميدي به حضور در آن شورا ندارند.بنابراين ديگر كاري هم به شهر ندارند.ما به امان خود راه شده ايم.
براي من ناظر عملكرد دولتمردان چه معيار و وسيله اي براي سنجش عمل ايشان است؟ همه سئوالي كه سالهاست ذهن مرا مشغول كرده است اين است.در كشوري مثل ايران ما چگونه ما چگونه مي توانيم به پشت پرده سياست ره بيابيم؟هيچ آمار دقيقي در هيچ مورد منتشر نمي شود.بيان فكر هزاران خط قرمز دارد.هزاران فعاليت اقتصادي مبهم وجود دارد.قانون مبهمات زياد دارد.نقص بسيار دارد.
چرا اينها را مي نويسم؟ ديروز در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران چند سخنران در مورد پوپوليسم در ايران صحبت كردند.سخنرانان برخي، وابستگي به احزاب نيز داشتند.صحبت ها متنوع و از زواياي مختلف بود اما به نظرم چيزي مغفول شد.اينكه چگونه از پوپوليسم موجود مي توان رها شد؟ يك راه حل عملي!
روشن اسن كه آلترناتيو چيزي به نام پوپوليسم، دموكراسي و پارلمانتاريسم است.اما آيا روزنه اي به آن سو است؟ مردم هميشه مساله دارند اما چون هيچكدام داخل طيقه و جامعه خود متشكل و حزبي نيستند دقيقا نمي دانند ريشه مشكلات كجاست و خودشان چه مي خواهند.حال مساله اين است كه روشنفكران و سياسيون ايراني چقدر اراده دارند و تا چه درجه اي به دموكراسي باور دارند؟
عملكرد بعد از انقلاب بسياري از سياستمداران كشور نشان داده است كه آنها كاري به مسائل و مشكلات مردم ندارند.در عمل خواسته مردم و هر چيز ديگر فرع بر جمهوري اسلامي است.سيستم هرگز اطلاعات درست به مردم نمي دهد و سياستمداران هم در موقع انتخابات چاره اي جز پوپوليسم ندارند.سياستمدار ايران نه تنها خيلي از مسائل را نمي داند بلكه خيلي چيزها را هم حق ندارد بر زبان بياورد.بنابراين هر كدامشان در زمان نياز به راي به درچه اي از از پو پو ليسم رجوع مي كنند.
به نظر مي رسد تا سياستمداران و گروههاي روشنفكري به سراغ حقايق نروند و مردم را از نتايج كارشان آگاه نسازند آلترناتيوي براي پوپوليسم متصور نباشد.
از اين هفته نمي دانم تا كي شيفتي مي روم كارخانه.از شيفت بعد از ظهر برنامه را شروع كرده اند و تا ساعتي ديگر بايد عزم كار كنم.ديروز مي خواستم چيزكي از روز جمعه بنويسم كه به همين خاطر نشد.صبح دير بلند شدم بعدش هم سرم كمي سنگين بود.و بعد هم كارخانه.
جمعه صبح رفتم خانه يكي از دوستان.توي يكي از كوچه پس كوچه هاي زنجان خانه اي خريده و چند ماهي بودم كه قرار مي گداشتيم يك روز با هم باشيم و نمي شد.چند روز پيش زنگ زد كه خانم بچه ها جمعه نيستند و بلند شو بيا.راستش صبح ساعت 9 دم درشان بودم.آدم دلتنگ مي شود ديگر.يك همچين روزهايي واقعا غنيمت و ايده آلند براي من.تو اين خونه جديد كه اين دوست دوران دبيرستان ما پس از سالها اجاره نشيني خريده يك اتاقكي هم در راه پله است كه زماني به آنها "بالا خانا" مي گفتيم.مرا يكراست برد به آن بالا خانا و عجيب ياد اتاقي افتادم كه در زيرزمين خانه پدري اش داشت.نشستيم و تند تند حرفهايي را كه بايد در اين چند ماه مي زديم و نزده بوديم رو كرديم.پس از يك ساعتي به عادت معمول خودم بلند شدم و به طرف پنجره رفتم.هر اتاقي كه باشم و آنجا پنجره اي باشد من اتوماتيك به طرفش كشيده مي شوم.اگر آنجا هم ننشينم هر از گاهي دقيقه اي را به بيرون نگاه مي كنم.پنجره اتاق دوستم كه در تدارك پذيرايي بود جالب تر بود.مقابل در چوبي يك خانه كاهگلي كه رو به پنجره اي كه پشتش ايستاه بودم قرار داشت سه اتومبيل در دو طرف كوچه رديف شده بودند.اتومبيل ها متعجبم كردند در تركيب با خانه اي كه حتما در اين سرما و رطوبت ناشي از برف چند روز پيش عجيب بوي كاهگل مي داد.يك پژو 405، يك دستگاه پرايد و جالبتر اينكه يك زانتياي نوك مدادي كه اين يكي راننده منتظري هم پشت فرمان داشت.زن ماتتو پوشي هم كه درازاي لباسش به زحمت تا زير كفلش مي رسيد و در كنار يك لنگه در چوبي ايستاده بود.صورت گل انداخته از سرماي زن جوان وقتي با رنگ قرمز كاپشنش در مي آميخت بيشتر از اتومبيل ها توجهم را جلب مي كرد.در آن يكي لنگه در هم زن ديگري بود مسن تر مي نمود و علاوه بر چادر سياه با شال گردن پهن سفيد رنگي صورتش پوشيده بود.پسر جواني هم در كنارش بود.سراسر لباس لي آبي پوشيده بود با كفشهاي كتاني بزرگ كه انگار زبانشان را براي ديگران بيرون آورده بودند.
دوستم گفت مي بيني كيا ميان اينجا؟برگشتم با خنده و تعجب يعني كه سردرنمي آورم نگاهش كردم.گفت : همسايه مان دعا نويس است و اينها هم مشتري.هر روز كلي از اين آدمها اينجا صف كشيده اند.آمد كنار من.نگاهي به بيرون كرد و خنديد."زانتيا را مي بيني؟" پرسيد و تا بگويم آره گفت : يارو كه توش نشسته حاجي بازاري است.ديروز بعداز ظهر معاون ادره اطلاعات اينجا بود.همسايه بغلي مي گفت چند روز پيش يك استاد دانشگاه با زنش آمده بود.استاد پسرش بوده و شناختندش.بعد خنده تلخي كرد، برگشت، نشست و لم داد به متكا.جلوش بساط مفصل پذيرايي را چيده بود.خواستم به شوخي و جدي بگويم پاسبان هستي بساطش را جمع كن اما گدشتم و زل زدم به بساط خودمان.گفت : بيا اين هم از بركات خدمت در پاسگاه.دوستم درجه دار نيروي انتظامي است و حالا در يك پاسگاه بيرون شهر خدمت مي كند.مي گويد : گاهي برادران قاچاقچي مرحمتي مي كنند.البته زوگيري و رشوه نيست.با يكي دو نفر رفيق شده ام.گفتم هر از گاهي يكي دو شيشه هم براي ما بياوريد.پولش را مي دهم اما به قيمت مرز.
جايتان خالي تا غروب نشستيم يك شيشه گرانت ويسكي را مزه مزه كرديم.براي همين ديروز سر سنگين بودم.اما تا هست از اين سرسنگيني ها باشد.
زمستان امسال زنجان بوي زمستانهاي ايام كودكي در اوايل دهه شصت را مي دهد.خيلي لذت دارد عصري در سوز سرما خصوصا اگر برفي هم در كار باشد يقه كاپشن را بالا بزني بري توخيابون فرمانداري يا هر خيابون دار و درخت دار كه ساختمانهاي قديمي دارد و قدم بزني.بعد هم بيايي خانه و شام مثلا آبگوشت باشد و بعد از شما هم تخمه اي بشكني و فيلمي نگاه كن؛ البته يا فيلمي كه خودت خريده اي يا برنامه تلوزيونهاي خارجي از ماهواره.سالهاست خستگي جسمي و روحي ناشي از كار در كارخانه هاي روي زنجان را اين طور در مي كنم.تابستانها مزه اي ندارد.مسافرت پول مي خواهد، شب ها عمر ندارند و روزها هم تفريحگاه پيدا نمي كني.روزنامه و مجله خواندن هم حدي دارد!اما زمستان راحت تر است.اول شب خانه هستي.روزنامه مي خواني.شام مي خوري.مي نشيني پاي ريسيور.موسيقي، خبر، فيلم و هر چه دلت بخواهد.امسال از سرماي هوا بيشتر خوشم مي شود و هر روز كه از كار فارغ مي شوم قدم مي زنم.اصلا گاهي هوس مي كنم از كار خانه تا شهر را پياده بيايم.اما اگر شبي مثل امشب نباشد، امشب شب چله است!چله ها خوش مي گدشت.كشمش و گردو و ميوه با ميوه هاي محبوب پدر مثل كلم و ترپ سياه و خنده هاي بلند اهل فاميل كه در خانه ما بودند.اين يادها فضاي مه آلودي به ذهنم سپرده است كه حس مي كنم در آن شلوغي گم مي شدم.آن وقتها فقط شب هاي عيد نوروز پر خرج بودند و شب هايي مثل چله به سادگي سپري مي شدند.اما حالا نه امثال شب چله ها پر خرج شده اند بلكه هرار جور روز هم اختراع شده است:روز پدر، مادر و امثالشان.همه را هم فقط با پول مي توان آفريد و جانش داد.از سالها پيش، از چند روز قبل از عيد از خانه خارج نمي شوم.بسيار دردآور است ديدن آدمهايي كه به خريد آمده اند اما حتي پول كافي براي خريدن بنجل ترين نوع چيزهايي كه لازم دارند ندارند.از طرف ديگر مغازه ها و جنس هايشان روز به روز شيك تر و براي خيلي هامان دست نايافتني تر مي شوند.امروز عصر هوس كردم به خيابان بروم.حتي لباس هم پوشيدم اما پشيمان شدم.نمي خواستم مادران و دختران حيران در مقابل مغازه ها ببينم.براي دختري بسته آجيل صد هزار تومني مي خرند اما دختري هنوز با سي سال سن امكان ازدواج ندارد.پسراني هستند كه اين صد هزار تومن ها را به راحتي در مغازه هاي مختلف خرج مي كنند و پسراني ديگر با سي سال سن هنوز به يك كاري كه ماهانه صد هزار تومن داشته باشد نرسيده اند.اين روزها اين چيزها را به سهولت و به وضوح مي توان در خيابان و بازار حس كرد.با تمام وجودت كه گرماي آن تمام را تا درجه داغ شدنش حس كني.بنابراين امروز از زيبايي طبيعت گدشتم و تا به اين ساعت را كه به كامپيوتر و اينترنتش پناه آورده ام به بطالت گذرانده ام.ياد صحنه هاي چند روز پيش عصر همان صحنه هايي كه امروز تكرارشان را نخواستم يك جوري هنوز كله ام را داغ مي كند.حتي به فقر و چگونگيش در اجتماع نمي توانم فكر كنم.فقر عذابم مي دهد.